Image may contain: tree, outdoor and nature
a month ago
saba_arghavani

@saba_arghavani

جلوی در آموزشگاه از او جدا شدم. دور شدنش اذیتم می کرد،بر احساسم می خندیدم اما به راستی حتی دوری چند ساعته مان را هم نمی خواستم. تغییر آشکاری در خود احساس می کردم. به بهانه های مختلف برای خانه وسیله ای می خریدم.وسط هر ماه یکی شدنمان را جشن ماهانه می گرفتیم. یک ماه دیگر هم می گذشت.به خواست من به قنادی همیشگی رفتیم اما هرچه منتظر شدم او پیاده نشد نگاهم را که دید با خستگی گفت: -زحمت بکش خودت برو بگیر پیاده شدم اما چیزی از درونم نگران بود. کیک کوچکی سفارش دادم وکنار صندوق ایستادم از گوشه ای او را نگاه می کردم گوشی همراهش در دستش بود وآرام و بالبخند بااو صحبت می کرد. کیک را در دست گرفتم وبه سمت ماشین رفتم، تا سوار شدم به آن سوی تلفن گفت: -مشکلی ندارد،باهم صحبت می کنیم. برو به کارهایت برس. خدانگهدار به سمتم برگشت وگفت: -دستت درد نکند خب برویم؟ آهسته گفتم: -برویم به خانه رفتیم، حس وحال هیچ کاری نداشتم. از خرید کیک پشیمان شدم. شام سبکی درست می کردم وگاه گاه به او که مشغول بازی با گوشی اش بود نگاه می کردم. هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. سالاد را که درست کردم کنارم ایستاد وگفت: -دستت درد نکند. مکث کرد و بازوهایم را در دست گرفت وبه سمت خودش چرخاند پرسشگرانه نگاهم کردوگفت: -خوبی؟چرا ساکتی؟ در دل حرف ها داشتم ولی مانند همیشه سکوت کردم. لبخند مرا که دید با خیال آسوده رفت. سر میز روبه رویم نشست. مشغول خوردن وتماشای تلوزیون بود. شخصیت او اجازه سوال وکنجکاوی را ازمن گرفته بود. میز را خودش جمع کرد، به ظاهر کتاب می خواندم ولی تمام توجهم نزد او بود. ساعتی گذشت، هرچه منتظر ماندم او یاد کیک بیفتد خبری نشد وخودم مجبور شدم کیک را بیاورم.تا کیک را روی میز دید با خوشحالی گفت: -اصلا یادم نبود تکه کوچکی خورد و به اتاق رفت. وقتی کنارش قرار گرفتم از پشت سر در آغوشم گرفت وبا شب بخیر آهسته ای به خواب رفت. تا نیمه های شب بیدار بودم.صدای نفس هایش هم برایم آرامش بخش بود، ولی سکوتمان آزار دهنده. صبح با صدای او بیدار شدم. با لبخندی بالای سرم ایستاده بود. تا نگاهم به ساعت افتاد به سرعت بلند شدم. هر دو صبحانه مختصری خوردیم واز خانه بیرون آمدیم. مرا به آموزشگاه رساند ورفت، روز کاری شلوغی بود.با اساتید جلسه داشتیم و مجبور بودیم برنامه ها را مجدد تنظیم کنیم. سرظهر به خواست دکتر از رستوران غذا سفارش دادیم.بعد از خوردنش در دل احساس ناخوشی و تهوع داشتم.از احوال دکتر معلوم بود از غذا لذت برده بود پس حرفی نزدم... #عشق #رمان #کتاب #داستان #دلنوشته #هنر نویسندگی #اهل قلم #نویسنده #نوشتن #saba_arghavani